سلام دوستان...
یه مدت نتونستم بیام و بهتون سربزنم...
از همتون عذر میخوام...
بابته اینکه تنهام نزاشتین ازتون ممنونم...
ازاین به بعد شاید زیاد نتونم بیام ولی فراموشتون نمیکنم.....
منتظرتونم.....

+
نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389 8:49 توسط '*.فرزانه.*'
|
چرا پس عاشقم کردی؟
تویی که رفتی بودی
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389 20:26 توسط '*.فرزانه.*'
|
خدایا شکر که برگشتی....
دوستان حال دوستم خوب شده.....
.....................................خدایا شکرت.....

+
نوشته شده در شنبه بیستم شهریور 1389 18:24 توسط '*.فرزانه.*'
|

چند شب و روزه که داغونه داغونم....
با خودت چکار کردی دوسته من....؟
سلام بچه ها....
یکی از دوستای خوبم چند روزه که رفته تو کما....
خیلی نگرانشم...
حال و روزه خوبی ندارم...دستم به قلم نمی یاد...خسته ام....
شاید نا یه مدت ننویسم اما تنهام نزارین...
دعا کنید برگرده....
التماس دعا
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور 1389 13:46 توسط '*.فرزانه.*'
|

از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام
+
نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389 21:42 توسط '*.فرزانه.*'
|

خداوندا !
مگر نهاينکه من نيز چون تو تنهايم
پس مرا درياب
و به سوي خويش بازگردان ،
دستان مهربانت را بگشا
که سخت نيازمند آرامش آغوشت هستم
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389 9:31 توسط '*.فرزانه.*'
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام مرداد 1389 6:18 توسط '*.فرزانه.*'
|
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دست هاي تو توانايي آن را دارد
که مرا زندگاني بخشد
چشم هاي توبه من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389 11:42 توسط '*.فرزانه.*'
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389 16:57 توسط '*.فرزانه.*'
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم مرداد 1389 9:54 توسط '*.فرزانه.*'
|
چقدر خوب به یاد دارم گذشته ها را...رویا ها و آرزوهای محالم را...سختی ها را...غروب های سنگین را...سکوت هایم را...بندها را...اشک ها و دردها را...یادم هست حرف ها را...چشم ها را...خرده گرفتن ها را...من کودکی بی ادعا بودم...می شکستم و رد میشدم اما در دلم رویایی شیرین و بزرگ بود
و اکنون خوشبختی نزدیک است و من از ته دل میخندم
۶ مرداد تولد ۲۰سالگیم مبارک

+
نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389 9:28 توسط '*.فرزانه.*'
|
خداوندا با تو سخن می گویم
از عشق
آن میل شدید درونی
آن جادوی جاودانی
آن عطش کاشتن و درو کردن
آن عظمت فکر کردن و دیدن
آری خداوندا از تو می پرسم
کجا رفته است آن تکثر روح نیک تو
اگر درون نیک است پس اینها چیست
صدای قناری در قفس از برای چیست
خداوندا از تو می پرسم
و
:به تو میگویم

+
نوشته شده در شنبه دوم مرداد 1389 14:52 توسط '*.فرزانه.*'
|
گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد.
پرسیدم: «چرا می خندی؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»
پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»
پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز. در ضمن این قدر مرا لعنت نكن!»
گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟»
در حالیكه دور می شد گفت: «من پیامبر نیستم جوان ...!
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389 11:9 توسط '*.فرزانه.*'
|

سلام دوستان....
برگشتم...........
از همه دوستان خوبی که توی این مدت تنهام نزاشتن و بهم سرمیزدن متشکرم..
خیلی دوستتون دارم
البته اون هائی هم که نیومدن هم دوست دارمااااا....
همتون واسم عزیزین....
ممنون دوستان......
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389 19:40 توسط '*.فرزانه.*'
|

فاصله یه حرف ساده ست ، بین دیدن و ندیدن
بگو صرفه با کدومه ؟ شنیدن یا نشنیدن؟
یه چندروزی میرم سفر
اما فراموشم نکنیدااااا منتظر نظراتون هستم
زود برمیگردم دوستان....
دوستتون دارم
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389 8:21 توسط '*.فرزانه.*'
|

خدایا....
شکرت که پدرم را ازم نگرفتی....
روزت مبارک پدر خوبم
+
نوشته شده در جمعه چهارم تیر 1389 21:13 توسط '*.فرزانه.*'
|

از من نپرس چقدر دوستت دارم
اينجا در قلب من حد و مرزي براي حضور تو نيست
به من نگو که چگونه بي تو زيستن را تمرين کنم
مگر ماهي بيرون از آب ميتواند نفس بکشد ؟
مگر مي شود هوا را از زندگيم برداري و من زنده بمانم؟
بگو معني تمرين چيست ؟ بريدن از چه چيز را تمرين کنم؟
بريدن از خودم را ؟
مگرهميشه نميگفتي که تو پاره تن مني ؟
مگر نميگفتي تو که باشي من هستم؟
از من نپرس که اشکهايم را براي چه به پروانه ها هديه مي دهم؟
همه مي دانند که دوري تو روحم را مي آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردي که ميهمان لحظه هاي بي کسي ام باشند
نگاهت را از چشمم برندار مرا از من نگير . . .
هواي سرد اينجا را دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگير
که
سخت تنهايم
سخت تنهايم
سخت تنهايم ...
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389 11:57 توسط '*.فرزانه.*'
|

چند روز پیش توی دانشگاه بچه ها باهم میگفتن که روز مادر چی بخرن....
بغض گلومو گرفته بود....نمیدونستم باید چکار کنم.... دلم گرفته بود چون مادر من تو این دنیا نیست که واسش کادو بخرم یا محکم بغلش کنمو بهش بگم مامان جون روزت مبارک....
دوستان قدر مادراتونو بدونین که واقعا باارزشن.....
مادر از دست رفته روزت مبارک..........................
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389 8:23 توسط '*.فرزانه.*'
|
دل آدم ها که از سنگ نیست ، از سیمان نیست...دل آدم ها از شیشه است و بلور...
راحت می شکند...مثل بلور...دل آدم ها که محکم نیست ، قرص نیست...به مویی بند است...
دل آدم ها می گیرد ، ترک بر می دارد ، خالی میشود و ... می شکند...دل آدم ها تنگ می شود و تو خوب
می دانی...دل آدم ها می ترسد و تو خوب می فهمی...دل آدم ها هزار تکه می شود و تو می بینی...آنها
را می شکنند...تو دل نمی شکنی اما می سازی دوباره...آدم ها نمی دانند دلی که به تو داده شود محکم
می شود...می شود دلی شیشه ای که هرگز نمی شکند...
+
نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد 1389 20:2 توسط '*.فرزانه.*'
|

زندگیم خزونه
توی کلبه چوبیم نشستم
وسط جنگل
ریزش برگ
صدای باد می آد
صدای پا
درو باز کردم جز قیافه ی تو چیز دیگه ای پشت در نیست
یک رویا
یک توهم
ترس
سکوت
زوزه ی باد
خزان، روياي من
كلبه چوبي تنهاست
كلبه چوبي نمي خنده
خالي از روياست
صداي گام هاتو از روي بوم كلبه چوبيم مي شنوم
خستم
بعضي اوقات واقعيتها بيشتر از اون چيزي كه مي بيني ناپيدان
مترسك سلام كن
توو كدوم مزرعه نشستي
غمگينم
وجودم سنگينه، از حضور قدمهايي كه رد پاي خودشو روي بوم كلبه چوبيم مي زاره
آدم هايي كه نمي تونند، پاهاشونو روي كلبه چوبي من بزارند، هرگز گام هاشونو در خاطرم ثبت نمي كنم
محو مي شوي
مترسك، در كدامين مزرعه
كلاغ هاي پير، لانه اي از كابوس برايت ساخته اند
حقيرتر از آنم كه بتوانم، گام هايت را در خانه اي جاي دهم كه دل را از آن بيرون كرده اند
مترسك، از كلاهت بادباني مي سازم، كه هستي ام را بر باد مي دهد
نمي ترسم، تو زندگي نسيتي، تو رويايي
مترسك، گام هايت ديگر چوبي نيست
توهم، رويايم خوابيده است
به سراغ بادهايي مي روم كه كلاهت را از ميان گيسوانت رها كرده اند
چو پري، در ميان آسمان سرگرداني
نمي داني كه چه روزهايي به عشق آسمان ابري بر فراز قله اي نشسته ام
باران بر دل پاييزيم مي بارد
تو مرا نخواهي يافت
پيدا كردني نيستم
صداي پايي از ميان جنگل بر دل سكوت كلبه ام شنيده مي شود
كيستي
زوزه ي باد، مخوفي
كلبه ام تنهاست
انتهاي جنگل، سر پناه تنهايي مخوف كلبه چوبي من است
پس بنگر كه چگونه كلبه ام را در اعماق درختان مخوف پاييزي مي يابي
كلبه ام تنهاست
خزانم تمام شدني نيست
من فرزند خزانم
كلبه ام چوبي است
تو هرگز نمي تواني مرا درك كني
تو يك مترسكي
بر مزرعه اي نشسته اي كه كابوست، جز كلاغ هاي پير، چيز ديگر نيست
كلبه ام چوبي است
خزانم ناپيداست
مترسك،
خزانم، بر كلبه چوبي جاي گرفته كه هستي ام را از كنار مزارع سبز نخواهد يافت
كلبه ام چوبي است
مترسك........................
+
نوشته شده در شنبه یکم خرداد 1389 17:51 توسط '*.فرزانه.*'
|